تبليغاتX
اینجا کلبه کوچیک یه جوجه بسیجی پرشوره
بسم ربّ المهدی
اینجا کلبه کوچیک یه جوجه بسیجی پرشوره

http://www.iranerooz.com/uploads/saman/20110705/ec64d95777.jpg

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد...

سید حمیدرضا برقعی

علی مرادخانی | 22:26 - یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391


سخت بود مادر! يعني چگونه بگويم؟ اصلاً ‌باورم نمي شد. آخر خودت كه بهتر مي داني،‌من بدون تو... حتي نمي توانم تصور كنم. حتي نمي توانستم تصور كنم نماز صبحي را كه در كنارت قامت نبندم. بادت هست مادر؟ همگي ، من و تو و بابا و حسن و حسين، صبح ها به مسجد مي رفتيم و نماز را به امامت بابا قامت مي بستيم...؟ امّا مادر! اين روزها نماز ما خيلي سوت و كور شده است بي تو. راستش ديروز بعد از نماز كه داشتيم تسبيحات مي گفتيم همه مان ناگاه زديم زير گريه. مادر! شانه هاي بابا، شانه هاي خيبر شكن همسرت چنان بالا و پايين مي شد كه نگو...

راستي چقدر دلم براي آن روزها تنگ شده...! روز هايي كه نان در تنور مي زدي و با من سخن مي گفتي. از آبنده مي گفتي. بهم مي گفتي تو دختر فاتح خيبري. دختر فاتح خيبر بايد خيلي شجاع باشد. هميشه بهم مي گفتي صبور باشم... نمي دانم چرا ولي هر وقت مرا با داداش حسينم مي ديدي چشمت پر از اشك مي شد. راستي مادر يادت هست بهم هميشه سفارش مي كردي از برادرانم- حسن و حسين- جدا نشوم؟ مادر سفارشت را روي چشمم گذاشتم. به خدا روزي نيست كه كنار برادرانم نباشم...
راستي يادش بخير آن روزهايي كه جلويت مي نشستم و تو موهايم را شانه مي زدي...
ولي مادر چرا ديروز موقع شانه زدن موهايم شانه از دستت افتاد...؟ نكنه دست هايت...


***


سخت بود مادر! يعني اصلاً‌هيچ وقت داداش حسن را اينطور آشفته نديده بودم. نمي دانم چه اتفاقي برايش افتاده بود كه اينطور آشفته شده بود. راستي مادر! تو مي داني آن روز چه اتفاقي براي داداش حسن افتاده بود...؟
آخر داداش چنان گوشه خانه كز مي كند كه نگو و نپرس. شب ها يك دفعه از خواب مي پرد، در خواب اشك مي ريزد، ناله مي كند،‌هق هق مي كند و يك دفعه از خواب مي پرد، نمي دانم چه به روزش آمده.... اصلاً‌ حال حرف زدن با من را هم ندارد، چه برسد به بازي كردن. اما چه بازي كردني؟ مادر به خدا از وقتي مريض شدي ديگر ناي هيچ كاري برايمان نمانده. همه مان منتظريم تا زودتر خوب شوي و خودت برايمان غذا درست كني. مادر عزيزم در قنوت همه نماز هايم برايت دعا مي كنم كه زودتر خوب شوي. انشالله همين روز ها از زمين بلند مي شوي و دوباره خانه مان با صفا مي شود.
راستي يادش بخير آن روز هايي كه با پدربزرگ بازي مي كرديم. چقدر خوش مي گذشت آن روزها. يادم هست هر صبح كه از درِ خانه مان رد مي شدند به اهل خانه سلام مي دادند." السلام عليكم يا اهل بيت النبوه" يادشان بخير. هنوز بعد از نود و چند روز نتوانسته ام به نبودنشان عادت كنم.
يادم هست وقتي به خانه مان مي آمدند شما را- دختر عزيزشان را- هميشه مي بوسيدند. به تو مي گفتند پدرت فدايت شود. بارها شد كه دستانت را بوسيدند. گفتم دست... راستي مادر! چرا اين روز ها دستت را نمي تواني بالا بياوري...؟


***


به خدا هيچ كس نمي داند چه بر سرم آمد آن روز. اي كاش نبودم. اي كاش مي مردم و آن روز را نمي ديدم. اي كاش پاهايم قلم مي شد و آن روز پشت سرت به كوچه نمي آمدم.
اي كاش در را شما باز نمي كردي مادر. اي كاش اصلاً نمي گذاشتم كه پشت در بيايي. اي كاش سلمان آن روز پيش مان بود.
آن نامرد ها چه بر سرت آوردند مادر عزيز من؟ چرا راه خانه را گم كرده بودي...؟ مگر چشم هايت...؟
راستش مادر خيلي روي پنجه پايم ايستادم، يعني هر چه مي توانستم قدم را بلند كردم ولي... ببخشيد كه باز هم نتوانستم جلوي دست هاي آن نامرد را بگيرم...
بغض كرده بودم. گلويم را انگار فشار مي دادند از شدت بغض. مبهوت شده بودم. دنيا دور سرم مي چرخيد. دنيا دور سرم مي چرخيد. دنيا روي سرم مي چرخيد. دنيا روي سرم خراب شد مادر... يبچاره شدم. اصلاً ‌ديگر زندگي بر من حرام است. اصلاً‌ مگر حسن بدون شما معنا دارد؟ يادت هست مادر؟ آن روز مي گفتي پسرها مادري اند؟ مادر بدون تو دق مي كنم. به خدا دق مي كنم.
بلند شو! مادر جان بابا بلند شو! خواهش مي كنم مادر. التماست مي كنم مادرم. مرا تنها نگذار. من بدون تو مي ميرم. خودت كه مي داني. بدون تو به خدا مي ميرم...
حالا كه حرف به اين جا كشيد بگذار اين را هم بگويم. اين را حتي به بابا هم نگفتم. راستش آن به بعد شب ها خواب آن روز را مي بينم. خواب كوچه مان را. خواب درِ خانه مان را. خواب آن نامردها را...
مادر ديروز مي خواستم بغلت كنم امّا يك دفعه يادم افتاد آن روز... راستي پهلويت بهتر نشده مادر...؟ نكند هنوز هم از پهلويت خون مي آيد...؟


***
 

علی مرادخانی | 19:25 - یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391


و امسال هم تمام شد ...

یک سال دیگر هم رفت، یک بهار دیگر هم به عمرمان اضافه شد و ... تو را ندیدیم

همه دارند خود را برای عید آماده می کنند،همه دارند سین های هفت سینشان را می چینند، همه دارند برای سفرهایشان برنامه ریزی می کنند، همه دارند برای تحویل سال لحظه شماری می کنند و... هیچ کس برای دیدن گل روی تو لحظه شماری نمی کند

آری عزیز دلم! بگذار از نوروزی بنویسم که هیچ فرقی با بقیه روزهایم نمی کند. بگذار از دلخوشی ساختگی بگویم که بدون تو هیچ معنایی ندارد. بگذار از غفلت سرد و بی انتهایی بگویم که غبارش تمام زندگیمان، خاطراتمان، خانواده مان، و حتی نوروزمان را پوشانده و با هیچ جرم گیر و پاک کننده ای هم از بین نمی رود.وتو را- همه زندگی مان را- از یادمان برده...

بگذار از نوروزی بنویسم که بدون عطر ظهورت نامبارک است...

و بگذار فریاد بزنم که هر چند همه نوروز را جشن می گیرند ولی جماعت شیعه تا وقتی صدای مادر جوان و مظلومش را ، ریسمان بر گردن امیرالمومنینش را، سر نیزه نشین حسینش را و مظلومیت های هزار و چند صد ساله اش را به یاد می آورد توان جشن گرفتن در نوروز را ندارد.

و خواهی آمد، تا انتقام علی مرتضی را در کوچه ها بگیری...

و خواهی آمد تا به جای خیزران، گلبوسه هایت را تقدیم سر نیزه نشین ارباب بی کفن کنی ...

خواهی آمد تا انتقام گوشواره و چوب محمل و...همه داغهای بر دل زینب کبری را بگیری ...

و خواهی آمد تا با شکوه ترین گنبد و گلدسته را برای اجداد غریبت در بقیع بنا کنی ... 

و خواهی آمد تا دیگر هیچ کس در دنیا نتواند به شیعیانت فقط بخاطر عشق به نام علی ظلم روا دارد... 

و خواهی آمد تا از فراز تمام مناره های عالم گلبانگ " اَشهد اَنَّ علیّاً ولیُّ الله" طنین انداز شود ...

و آن روز است که بزرگترین جشن نوروز را در کنار تو برگزار کنیم و همه با هم با شکوه ترین هفت سین تاریخ را به افتخار ظهور سبزت و در کنار حضور سبزت بچینیم و آن بارک ترین نوروز را به هم تبریک بگوییم، انشالله...

امام صادق(ع): نوروز، روز ظهور قائم است .

علی مرادخانی | 15:33 - دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390



معلم مان امروز با یک کت شلوار نو آمد سر کلاس. یک گل هم روی یقه کتش بود صورتش هم تر و تميز تر از قبل بود، يك چيز هايي تو مايه هاي 6 تیغ. سیبیل و موهای خودش را هم به رنگ شماره 1 پر کلاغی رنگ کرده بود. خلاصه کلاً بيش از حد خوشحال بود!

وارد كه شد روی تخته عکسی را نصب کرد و با خنده نشست روی صندلیش. آن مرد اخمو که تا به حال نمی خندید الان بدجوري شاد بود. براي همه مان سئوال شده بود كه داستان چیست؟ یکی از بچه ها پرسید: «آقا این عکس چیه روی تخته؟» معلم با لبخند و با غرور جواب داد:« این عکس یک ایرانی واقعی و یک مرد با صلابت و فکور ،دانشمند ، خوش ذوق ،خوش تیپ، با فرهنگ و آزاد اندیشه.» احمد از ته کلاس پرسید:« یعنی کی آقا؟»

معلم لبخند قشنگي زد و گفت:« بچه ها این اصغر فرهادیه .... همه تون ميس شناسيدش. مگه نه؟»

بچه ها همه با تعجب گفتند: نه!

معلم که ناراحت شده بود دفتر حضور غیاب را باز کرد و می خواست شروع کند که جواد از ته کلاس پرسید:« آقا این اصغر خان چیکار کرده؟» معلم كه دوباره خوشحال شده بود گفت: «پسرم ایشون نام ایران رو بلندآوازه کرده.» بچه ای از سمت راست کلاس پرسید:« یعنی مدال آورده؟» معلم گفت:« بالاتر عزیزم! ایشون اسکار گرفته. اسكار جايزه ايه كه هر سال به بهترين افراد هر رشته داده ميشه. مثلاً‌ هر كي كه بهترين نظريه فيزيك سال 2012 رو بده برنده اسكار فيزيك 2012 ميشه.  خلاصه اسكار به قوي ترين افراد هر رشته مي رسه. آقاي اصغر فرهادي هم امسال اسكار بهترين فيلم رو گرفت. اين اولين باره كه يه ايراني اين جايزه رو مي بره.» بچه ها كه حال کرده بودند گفتند: « اَاَاَاَاَاَاَه! حالا از کجا آورده؟» معلم گفت« از آمریکا»

معلم بلند شد. چند قدمی زد و گفت:« این مرد یک اسطوره است. تمام هستی خودشو  برای ایران داده.» محمد از ته کلاس گفت:« آقا یعنی شهید شده؟معلم گفت:« نه پسرم این اسطوره زنده است.» یکی از بچه هاگفت :« خوب شهدا هم زنده هستند ديگه.» معلم که کم کم داشت عصبی می شد گفت:« این چرت و پرت ها قدیمی شده باید به فکر دموکراسی بود!» یکی بی اجازه گفت:« يعني آقاي فرهادي تو فيلمش دموكراسي داره ؟» معلم که آمپرش بالا رفته بود گفت :« هر چیزی می تونه نشانه دموکراسی باشه. ندیدی استادفرهادی گفت ما عاشقان دموکراسی و آزادی هستیم؟پس او اسطوره زنده ماست .» محسن كه شهید بود گفت:« اصغر آقا ترکش خورده یا چند گلوله برای آزادی ملت ها شلیک کرده؟» معلم که عینکش را برداشته بود گفت:« ايشون با قلمش می جنگه» و من با صدای رسا گفتم:« ببخشیدآقا کدوم قلم؟!» معلم باعصبانیت گفت:«  قلم آزادیخواهی. و اینکه بفهمونی دیکتاتوری نمی مونه و غبار دیکتاتوری ایرانو گرفته...»


یکی از بچه ها بی مقدمه گفت:« آقا بوسیدن زن ها حرامه؟»


معلم آب دهنش را قورت داد و گفت:« در عصر امروز ما این چه حرفیه؟ استاد فرهادی باید نشون بده ما صلح طلبیم. بوسیدن قهرمان هم خیلی خوبه. اصلاً خوب كرده!»

محمد گفت : « آقا راست میگه بچه ها! مادر بزرگم وقتی داشت خواهر زاده شهیدش رو می بوسید گفت دارم یک قهرمان رو می بوسم.»
معلم که دست پاچه شده بود گفت:« مهم اینه که نام ما رو ، نام كشورمونو بلند آوازه کرده. هرجوری باشه ......»

فریبرز گفت:« ولی احمدی روشن و رضايي نژاد هم قهرمان ملی بودن.» علي يك دفعه پريد وسط حرف فريبرز و گفت: « آره. آقا ديديد دختر شهيد رضايي نژاد چه قدر كوچولو بود؟ بيچاره مدرسه نرفته يتيم شد...» معلم با یک هوار حرفش را قطع کرد و گفت:« ما انرژی هسته ای نمی خوایم؛ ما نفت داریم!» سکوتی مهیب کلاس را گرفت و معلم با بغضی همراه با عصبانیت گفت: « امروز چی داریم؟» داوود با صدای آرام از نیمکت اول گفت: «آقا اجازه املا» معلم گفت :« برگه ها روی میز. بنویسید... اصغر فرهادي یک ایرانی واقعی و ملّی است.»

ديروز همه بچه ها برگه ها را سفید تحویل دادند...

علی مرادخانی | 18:10 - دوشنبه پانزدهم اسفند 1390


كارگردان محترم سينماي ايران، ‌سلام!
خيلي وقت بود كه بعضي حرف ها در دلم مانده بود، ‌ولي اسكار گرفتنت باعث شد در گفتن آن حرف ها مصمم شوم. حرف هايي كه مطمئناً از جنس تبريك هاي اين روزها به جدايي نيست...
ادامه مطلب را مطالعه بفرماييد

+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 22:53 - شنبه سیزدهم اسفند 1390


و تو می آیی. مثل 22 بهمن. مثل 22 خرداد. مثل9 دی. مثل تمام این سال ها.

و تو می آیی. تا حساب کار را به دست دشمنانت بدهی. تا همه بدانند ایران، کنام شیران است. تا همه بدانند هنوز هم ایران خاک دلیران است.

و تو می آیی. تا همه بدانند نسل آرش ها و رستم ها، نسل کوروش ها و داريوش ها، غیور تر از همیشه فدای ایرانشان هستند.

و تو می آیی. تا همه بدانند خون همت و باکری، جان بروجردی و باقری، غیرت صیاد و بابایی وجودت را مالامال از عشق كرده...

و تو می آیی. تا همه بدخواهانت بدانند نسل سوم پرشور، پر انگیزه و شکست ناپذیر است؛ درست مثل همان كربلاي پنج،‌مثل والفجر هشت...

و تو می آیی. تا همه بدانند نسل سوم، سراسر رضایی نژاد و احمدی روشن است.

و تو می آیی. تا به "علیرضا" قوت قلب بدهی که اگر شیطان پدرت را از تو گرفت، امّا یک ملّت خدایی با همه وجود پشتیبانت هستند.

و تو می آیی. تا فرق جولانگه سیمرغ و مگس را به رخ تمام دنیا بكشي...

و تو می آیی. تا همه بدانند قیمت شرافت تو، نه قیمت خون تو، به قیمت خون تمام ملت توست.

 و تو می آیی. تا شیطان اثر تحریم را به چشمش ببیند. و خورشید حضورت، چشم شیطان را مثل همیشه کور می کند.

و تو می آیی. تا مثل بدر و حنین، مثل کربلا، مثل میدان ژاله، مثل شلمچه و طلائیه، پوزه شیطان را به خاک بسایی.

و آن روز، آرمیتا نقاشی حضورت را در کنار پدرش خواهد کشید.

و آن روز، علیرضا خواب "باباجون" اش را می بیند که مثل عمو مسعود و عمو داریوش خوشحال از سربلندی آرمان ملتشان هستند، همان آرمانی که علیرضا و آرمیتا را یتیم کرد...

و تو می آیی. تا همه فرق یک ملّت خدایی را با بقیه ملت ها بفهمند.

و تو می آیی تا همه با هم زمزمه کنیم: ما برای، آنکه ایران، خانه خوبان شود، رنج دوران برده ایم....

و تو می آیی. تا همه با هم فریاد بزنیم: جاویدان ایران...

http://fc02.deviantart.net/fs41/f/2009/035/2/1/Iran_flag_by_aslan_kachar.jpg

علی مرادخانی | 9:43 - شنبه ششم اسفند 1390


دمت گرم جناب "شوق پرواز"!

اگر نبودي امكان نداشت با قهرمان دلاورت آشنا شوم. اگر نبودي امكان نداشت ياد خيلي چيزها بيافتم.

مي داني؟ خيلي وقت بود كه شهدا برايم فقط در نام كوچه ها و خيابان ها خلاصه شده بودند.خيلي وقت بود كه حتي عكس شهدا را هم به ندرت مي ديدم،‌چه برسد به خاطراتشان. خيلي وقت بود كه شهدا هيچ جايي از زندگي ام را پر نكرده بودند.

امّا به لطف تو يادم آمد كه اي دل غافل! چقدر عقبي تو! يادم آمد كه در اين مملكت بزرگاني زيسته اند كه حساب و كتاب زندگاني شان در حكم تفاوت زمين و آسمان است با زندگي من. يادم آمد كه بابا! ‌شهيد فقط اسم خيابان نيست.

راستش حالا همين شهرك شهيد اردستاني كه نزديك خانه مان است برايم رنگ و بوي ديگري دارد. آخر مي داني؟‌ببخشيد كه اين را مي گويم ولي راستش بعضي موقع ها دلم شاكي شد از اين همه نام و نشان شهدا، آخخر مگر كه بودند كه اين همه راديو و تلويزيون و مجله و كتاب و....؟

ولي حالا مي فهمم سبكبالي و عاشقي چه معنايي دارد. الان مي فهمم كه تنهايي پرواز كني و –واقعاً- جز خدا هيچ حافظ و نگهباني نداشته باشي يعني چه.الان مي فهمم چقدر غريب است سعيد خجسته فر كه در آسمان، در كابين خلباني اش، بر فراز دريا، تك و تنها جان مي سپارد. الان مي فهمم چقدر كمر شكن است داغ سعيد بر دل همسرش، آن هم در سالگرد ازدواجشان...

الان مي فهمم چقدر تلخ است كه دوست صميمي ات جلوي چشان تو از عرش به فرش بيافتد و تو صورت او را غرق در خون به تماشا بنشيني.

راستي كسي چه مي داند كه عباس بابايي چه زجري كشيد تا بتواند خبر سعيد را به همسرش بدهد؟

راستي چه كسي مي تواند تصور كند سختي و مصيبتي را كه همسران شهدا تحمل كردند؟ كدام زن معمولي طاقت دارد همسرش را-تمام پشت و پناهش را- به دست خويش راهي جبهه كند در حاليكه مي داند اين سفر بي بازگشت خواهد بود؟

راستي چه كسي مي تواند تاب بياورد زندگي بدون پدر را؟ آخر مگر مي شود كه كودك باشي و خوابيدن روي پاي پدر را تجربه نكني؟ اصلاً مگر قابل تصور است كه از همان نو دم بهار زندگي پدرت را از دست داده باشي و جز تصويري مبهم از مهرباني اش چيز ديگري از او نداشته باشي؟

واي اصلاًٌ قابل تصور هم نيست هديه تمام آينده آن هم براي دفاع از ارزشها...

دمت گرم جناب" شوق پرواز"!

لااقل كمي به خودمان آوردي تا يادمان بيايد كه همين همسران و فرزندان شهدا چه منت بي بازگشت و غير قابل جبراني دارند بر سرمان. و يادمان بيايد كه همين محسن رضايي ها و رحيم صفوي ها و.... حاج همت ها و عباس بابايي هايي هستند براي خود. و ما انگار نه انگارمان است كه اينها چه مرواريد هاي پر ارزشي هستند در روزگار كوچ پرستو ها...

راستي مني كه ادعاي آرزوي شهادت مي كنم كِي مي توانم تمام زندگي ام فداي عقيده ام كنم؟

راستي مني كه ادعاي آرزوي شهادت دارم كدام قدم را براي اسلام و انقلاب برداشته ام؟

آري! يادمان آوردي شهادت، نصيب پزستوهايي چون عباس بابايي مي شود،‌با آن منش و رفتار...

كامت شيرين جناب شوق پرواز!

بيدارمان كردي...

علی مرادخانی | 21:47 - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390


دلم -شاید یکی از کفتراتون-

حسابی خو گرفته با هواتون

شبا وقتی که می بندن درارو

دلم می مونه تو صحن و سراتون

یه عمره عاشقونه هر شب و روز

توی شادی و غم کردم صداتون

صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !

شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !

ببخش از اینکه گفتم عاشقونه

نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟

سر راه حرم گاهی اگر چه

دوتا شاخه غزل چیدم براتون...

همه ش تقصیر خوبیتونه خانم

که کرده ما بَدارم مبتلاتون

همیشه درد دل کردیم و رفتیم

نشد با ما بگید از ماجراتون

اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی

مناجات رضا جانم رضا تون

وَ یا بین صدای ندبه خونا

صدای ناله ی آقا بیاتون

یه عمره سائلم اما یه بارم

شما چیزی بخواین از این گداتون

مگه تا کی قراره زنده باشم

بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟

چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک

منی که عمریه پایین پاتون...

http://www.shiapics.ir/components/com_joomgallery/img_originals/__miscellaneous_islamic_18/36_20090826_1918656032.jpg


علی مرادخانی | 20:38 - دوشنبه بیست و ششم دی 1390


پای نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بود«بشتاب. ما چشم به راه تو هستیم.» نوشته بود:« برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم.» نوشته بود:« میوه ها رسیده و باغ ها سبز ده اند. منتظرت هستیم.»
نامه در دستهایش، وسط بیابان، روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند. ایستاد. «کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟ مالی را برده ام؟ کسی را را زخمی کرده ام؟» بی دلیل هلهله کردند. گفت:«مردم کوفه من را دعوت کرده اند. این نامه ها...» صداهای بی معنی و نا مفهوم در می آوردند تا صدایش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند. ناگهان ساکت شد. شبث بن ربی، قیس بن اشعث، حجار بن ابجر.
اسم ها همان اسم های پای نامه ها بود...

علی مرادخانی | 17:23 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390


استاد بزرگوار، سلام!

شرمنده ام كه وقت تان را مي گيرم، راستش بهتر از شما كسي را پيدا نكردم كه بعضي حرفها را با او بگويم؛ حرف هايي را كه مدت هاست دل مشغولي مان شده و... هيچ درماني هم برايش يافت نمي شود...

استاد نمي دانم چقدر از وضعيت كلاس ها و اوضاع دانشگاه مطلع ايد؟ ولي اين را مي دانم كه اگر بعضي مسائل را بدانيد مطمئناً دلتان به درد مي آيد. كه غرق رفتارهاي روشنفكرانه و علم انگيز(!) نشده ايد و هنوز- با مدرك دكترا و در كسوت استادي- هم از مصيبت فاطمه زهرا و سيدالشهدا هم در كلاس يادي مي كنيد...

اگر كسي آن بعضي از اساتيد را نشناسد گمان مي كند از دماغ فيل افتاده اند و اعلم اساتيد هستند در رشته خود؛ و نمي دانند كه.....

استاد شايد باورتان نشود ولي بعضي از همكارانتان طوري رفتار مي كنند كه حتي جواب سلام دانشجو را هم به زور مي دهند؛ البته اگر بدهند... و چنان با غرور و و نخوت برخورد مي كنند كه انگار...

آري استاد! شايد شما به فوت و فن هاي استادي وارد نيستيد كه اجازه مي دهيد دانشجوهايتان با شما احساس صميميت كنند و از شما راجع به آينده علمي و كاري شان مشورت بگيرند. آخر استاد! رفتارهاي آن بعضي از اساتيد بسيار متفاوت است با رفتار شما...

و حالا كه اين ها را  مي دانيد حتماً برايتان قابل باور تر خواهد بود كه استادي در كلاس در نهايت شگفتي واقعه احراق بيت فاطمه زهرا را يك افسانه تاريخي بخواند و با نامروتي، آنرا ساخته و پراخته تخيل مداحان بداند.

حالا ديگر به راحتي باور خواهيد كرد كه استادي در كلاس اجازه دهد به فرزندان شهدا تاخته شود و ايشان مورد هجمه قرارگيرند.

جالب است كه انگار تمام اين پز هاي روشنفكرانه ي آن بعضي استادها- كه استاد نما هستند و نه استاد- فقط براي ارزشها و مسلمات اعتقادي ما رخ مي نماياند و وقتي حرف از كنايه و تكه پراني مي شود هيچ خبري از آن همه ادب و احترام نيست. و ديگر مانند روز برايمان روشن است كه برخي مسائل به سادگي مورد حمله اساتيد قرار گيرند و برخي مسائل ديگر، هيچ وقت... چرا كه آنها روشنفكرانه هستند و اينها....

نمي دانم! شايد اشتباه از شماست كه اعتقاداتتان فراتر از بعضي از شعار هاي غرب زده است و هنوز هم بيش از هر چيز به لباس مقدستان پايبنديد، نه به شعارهاي ظاهرفريب و جذابي چون نظر هر كس محترم است و ....

آري استاد! عجيب آنجاست كه همين اساتيد محترم وقتي مي بينند دانشجويي به محفوظات غربي شان تشكيك مي كنند تمام آن همه ادب و احترام را كنار ميگذارند و شروع مي كنند به تحقير و تحقير و تحقير...

و از من نخواهيد كه از آنها اسم ببرم كه ممكن است در آينده با آنها درسي داشته باشم و تجربه كرده ام كه هيچ عبايي ندارن در تلافي آن بحث ها در نمره پايان ترم.

 

البته بايد ياد كنم از برخي ديگر همكارانتان كه الحق و الانصاف معتقدند و پايبند و عزيز، كه بحمدلله كم هم نيستند در دانشگاه ما و بي فروغ هستند در سطح دانشگاه هاي ديگر ايران؛‌ متأسفانه...

 استاد اين همه نوشتم تا در آخر به شرفتان درود بفرستم و از شما تشكر كنم كه همين كه استاد شديد خيلي چيزها را فراموش نكرديد و غرق در برخي پُز هاي روشنفكري نشديد و به همين سادگي همه چيز را فراموش نكرديد؛‌برعكس بعضي از همكارانتان...

 

-          و اگر خواستي دنبال مصداق بگردي بدان كه بايد كل دانشكده ها را جستجو كني و تمام ترم ها را، نه دانشكده حقوق را و نه اين ترم را...


علی مرادخانی | 11:35 - یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390


خوب دانم که کمتر از آنم،که بگویم ز نسل سلمانم

لکن از ابتدا به لطف خدا،نوکرت بوده ام و می مانم

خیلی از وقت ها برای دلم،قدر یک آه روضه می خوانم

سر جدا،نیزه،بوریا،صحرا،سمّ اسب،استخوان،نمی دانم

کاش می شد که بعهد مُردن هم،بشنوم از زبان خویشانم

بس که نالید و بس که هق هق کرد

عاقبت بین روضه ها دق کرد...

همین...

علی مرادخانی | 12:42 - یکشنبه ششم آذر 1390


عرفه یعنی مردم! بدانید کعبه ای که شما دور آن می گردید خود به گرد حسین فاطمه می گردد

عرفه یعنی مردم! بدانید که شیطان گاهی وقت ها با اعمال پر از ثوابی چون حج شما را از وظیفه تان غافل می کند.

عرفه یعنی مردم! حواستان باشد یک وقت اسیر ظواهر دین نشوید

عرقه یعنی مردم! به خدا قسم حسین باطن دین است، به خدا قسم دین بدون حسین بی معناست...

عرفه یعنی  مردم! هیچ حواستان هست که تنها 20 روز تا محرم باقیست...؟


ادامه مطلب را هم مطالعه بفرمایید...

+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 20:2 - جمعه سیزدهم آبان 1390


چقدر دلمان تنگ شده بود برایت،چقدر لحظه شماری کردیم برای امروز "آقا!دیگر از وقتی شبستان را بستند تا برای دیدارها آماده اش کنند همه مان چشم دوختیم به اخبار تا ببینیم کی میایی.ولی آخر سر هم شیخان و چهارمردان زودتر از ما خودشان را برای آمدنت مهیا کردند؛مثل اینکه زودتر از ما زمان حضورت را فهمیدند!

+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 22:27 - چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390


آقا این اتفاق اخیری که در دنیای بی سر و ته فوتبال کشور افتاد علاوه بر تعجب یک عده قلیلی، موجب فرح و شادی خیلی ها هم شد. بله همین قضیه انتصاب سرهنگ رویانیان به مدیریت پرسپولیس را عرض می کنم.

ولی انصافاً دم مسئولین ورزش بالأخص آقای وزیر گرم که انصافاً با این کارها ادخال سرور عظیمی می کنند در دل خلق الله! آخر مگر می شود جناب آقای ستاد سوخت را بر مسند پرسپولیس ببینی و یک سری خیالات و مفروضاتی به سرت نزند؟جناب سرهنگ هم که با جنبه است و ازمان ناراحت نمی شود. پس بگذار راحت خیال کنیم!

فکر کن چند وقت دیگر که- مثلاً- پرسپولیس از بحران خارج شد و پیشرفت کرد جناب سرهنگ با هماهنگی با مسئولین مربوطه در راهنمایی و رانندگی بعنوان پاداش بازیکنان یک تخفیف اساسی می گیرد برای جریمه ماشین هایشان!( البته هیهات! این کارها از جناب سرهنگ عمراً سر نمی زند.)

یا مثلاً موقعی که تیم در بحرانی چیزی فرو رفت و داشت دست و پا می زد جناب سرهنگ با قرار دادن دویست لیتر بنزین یارانه ای رایگان بعنوان پاداش سوپرمن می شود برای تیمش، و به سرعت تیم را از بحران به در می کند.

یا مثلاً تر اگر سال بعد الکس فرگوسن یا گواردیولا یا خوزه مورینیو را روی نیمکت پرسپولیس دیدید تعجب نکنید؛ چون جناب سرهنگ به جای دلار و ریال و این چرک های کف دست که به سرعت برق و باد دود هوا می شوند یک جایگاه اختصاصی عرضه سوخت را بعنوان مبلغ قرارداد قرار داده اند برایش که هم نان طرف بشود و هم آبش!

وای اگر سرهنگ بفهمد یکی از بازیکنان یا کادر فنی هنگام بنزین زدن به ماشین حواسش ثانیه ای پرت شده و قطره ای بر زمین ریخته. اوه اوه اوه قیامت می شود! جلوی قاضی و معلّق بازی؟! بازیکن بنده خدا خودش بار و بندیل را می بندد و داوطلبانه- بدون اینکه جلوی چشم جناب سرهنگ ظاهر شود- از پرسپولیس کوچ می کند.

البته احتمال هم دارد یک طرح کوتاه مدت ضربتی در باشگاه فرهنگی- ورزشی پرسپولیس کلید بخورد. اصلاً بگذارید در کسوت یک روزنامه ورزشی جریان را عرض کنم:"طرح ضربتی تبدیل خودروهای بازیکنان و اعضای باشگاه پرسپولیس از سوخت فسیلی به سوخت خورشیدی که چندی پیش از طرف رویانیان، مدیر عامل این باشگاه پیشنهاد شده و به تصویب هیئت مدیره رسیده بود از امروز اجرایی شد. شنیده ها حاکی از آن است که اعضای هیئت مدیره باشگاه منچستر یونایتد و رئال مادرید هم پس از اطلاع از این حرکت ابتکاری در صدد اجرای آن در باشگاه خود هستند."

خلاصه اگر یکی دو سال دیگر دیدید جناب سرهنگ بر مسند منچستری، رئالی، بارسلونایی چیزی تکیه زده تعجب نکنید. بالأخره ابتکارات سوختی است دیگر!

آخر فصل هم پرسپولیس قهرمان لیگ برتر می شود؛ مطمئن باشید! چون سرهنگ برای حفظ آبروی مدیریتی خودش هم که شده به هر دری خواهد زد که پرسپولیش را قهرمان کند و چه راهی بهتر از جوایز سنگین بنزینی بعنوان پاداش قهرمانی؟! اصلاً چرا فقط قهرمانی در لیگ برتر؟ قهرمان جام حذفی هم می شویم. اصلاً حالا که بحث بنزین و سوخت است قهرمان جام باشگاههای آسیا هم می شویم، حالا ببینید!

و بعد از کسب این موفقیت ها از جناب سرهنگ بعنوان موفقترین مدیر ورزشی ایران تجلیل می شود و...
و آن موقع است که من و تویی که داشتیم طنز می نوشتیم و یادداشت می خواندیم در این باره، کلّی سرخ و سفید می شویم و خجالت زده، و تازه آن موقع است که قدرت جناب سرهنگ را در می یابیم و البته قدرت سوخت را...!


علی مرادخانی | 16:41 - پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390




چند هفته ای است که دومینوی اعتراضات مردمی به حکومتهای ظالم به بریتانیا رسیده و حالا این جزیره را به مهد قیامهای اروپایی مبدل کرده است.
تحلیل و بررسی قیام محرومین انگلیس این روزها یکی از سوژه های داغ رسانه ها بوده و خیلی از وجوه این قیام کنکاش شده ولی کمتر کسی بود که انگلیس 1388 را با انگلیس2011 مقایسه کند...

آن روزهایی که کل مردم ایران درگیر برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بودند سفارت انگلیس هم بشدت فعال بود تا مقدمات اتفاقی را فراهم کند که حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی دامنگیر خودش شود.
آری، آن روز انگلیس کلی تلاش کرد تا چند اعتراض انتخاباتی در پایتخت را انقلاب بزرگ ملت ایران نشان دهد، ولی امروز وقتی به شمال تا جنوب کشور خود نگاه می کند خود را درگیر یزرگترین اعتراضات مردمی می بیند که نه فقط در پایتخت بلکه تمام کشورش را فرا گرفته...
آن روزها وقتی بی بی سی را نگاه می کردی چند صد مرفه بالاشهری تهران را تمام مردم ایران می پنداشتی و امروز وقتی بی بی سی را می بینی دهها هزار محروم و معترض انگلیسی را مُشتی اراذل و اوباش بی سر و پا می بینی...
آن روزها معترضان با فیس بوک با هم قرار می گذاشتند ولی امروز مدیران فیس بوک چنان خوش خدمتی به اربابان انگلیسیشان می کنند که هیچ کس نتواند از فیس بوک و توئیتر و امثالهم کوچکترین استفاده ای بر ضد منافع دولت لیبرال دموکرات  البته حامی مردم(!) بریتانیا استفاده کند.
آن روزها وقتی بازار آتش زدن مغازه ها و بانک ها و اموال عمومی در تهران داغ شده بود آتش، فریاد دموکراسی خواهی ایرانیان نام داشت، و امروز آتش زدن چند لاستیک توسط معترضان انگلیسی وحشی گری اوباشی است!
آن روزها کل رسانه های عالم در خدمت معترضین ایران بودند و از فیس بوک و یوتیوب گرفته تا بی بی سی و سی ان ان و... تنها وظیفه خود را انعکاس اخبار ایران به نفع معترضان می دانستند ولی امروز همه شان باید صدای بلند قیام محرومین را داد و بیداد چند لات بی سر و پا نشان دهند و از حکومت بریتانیا طرفداری کنند...
نمی دانم چه حکمتی است که در این مدت که مردم  اروپا اعتراضات خود را آغاز کرده اند کلاً و دائماً حق با حکومتهایشان بوده و خواسته های آن مردم بیجا و غلط بوده ولی در ایران88 هم کلاً و دائماً حق با اغتشاش گران بوده و این حکومت مستبد(!) ایران بود که جلوی خواسته حقه ایشان را گرفته بود.

آن موقع در ایران چند صد بالاشهرنشین تهرانی به بهانه واهی و مضحک تقلب در انتخابات شلوغ کردند ولی امروز این انبوه طبقه های پایین جامعه بریتانیا هستند که می خواهند به رنج و اختلاف طبقاتی و فشار اقتصادی اعتراض کنند که عمری است کمر خانواده هایشان را شکسته.
آن موقع کل دستگاههای عالم یکصدا شده بودند تا دنیا را با توهم ندا و ترانه و ...... سبز کنند ولی امروز هیچ کس نیست که از اینهمه کشته و زخمی که ارمغان پلیس انگلیس است خبری بگیرد، آخر می دانی؟ خون اینها واقعی است و خون آنها....!
راستی! چند نفر می دانند که  نوجوان 11 ساله ای که همین چند روز پیش در انگلیس دستگیر شد الان کجاست و دادگاه انگلیس برایش چند ده سال حبس بریده؟
آن روزها ایران، مرکز رفتارهای غیر بشردوستانه خوانده می شد ولی الان دل هیچ کس برای خانواده هایی که منزلشان به زور توسط پلیس انگلیس تفتیش می شوند نمی سوزد. راستی! چند تا از رسانه های دنیا لگدهای پلیس انگلیس برای ورود به خانه مردم را مخابره کردند...؟
آن روز ها حکومت ایران حق نداشت آنهایی را که شیشه مغازه های شهروندان و اموال عمومی را از بین برده بودند دستگیر کند ولی امروز در انگلیس حتی اگر فقط مشکوک به حضور در تجمعات باشی دستگیر می شوی و به دادگاه می روی...
9 دی آن سال همه فهمیدند صدای رسای مردم ایران چه کسی را صدا میزندو اتفاقاً امروز هم همه می دانند فریاد اعتراض محرومین اروپایی، صدای اعتراض به چه سیستم جهانی است و پایه های قدرت کدام امپراطوری جهانی را هدف گرفته...
راستی! چه کسی می داند این امپراطوری پر هیمنه پوشالی کی سقوط می کند...؟

علی مرادخانی | 3:52 - سه شنبه یکم شهریور 1390


این ثاینه های گذرا صبر ندارند

شبهای مناجات و دعا صبر ندارند


سستی نشود قاتل اوقات شریفت

هشدار! که این ثانیه ها صبر ندارند


این قافله عشق به تندی گذران است

برخیز که مردان خدا صبر ندارند...


التماس دعا

علی مرادخانی | 3:26 - پنجشنبه بیستم مرداد 1390


نظر همیشه راهگشا و سازنده است

بسازید ما رو!

ممنون

علی مرادخانی | 10:14 - دوشنبه سوم مرداد 1390


بوستان نهج البلاغه، 1:28

شب نیمه شعبان با زمزمه " بازم، شب و ستاره..." حاج محمود کریمی وارد بوستان می شوی. اولین چیزی که جلب توجه می کند تابلو های بزرگ علوی است که سخنانی است از امیر المومنین(ع).جلوتر که می روی تابلو های بزرگ یا ابا صالح المهدی، محمّد رسول الله و سیحان الله دارند خود نمایی می کنند. چند خانواده دور هم نشسته اند و مشغول شب نشینی اند. جلوتر 4-5 دختر و پسر جوان را می بینی که بشدت مشغول شب گردی اند. پشت این گروه پسری 16-17 ساله با موی اتو کشیده و تی شرت و شلوار عجیب و غریب و "جاز" بلند موبایلش در کنار دختری با مانتوی تنگ و چند رنگ با شالی که ای کاش روی سرش نبود، از کنارت می گذرند. جلوتر که می روی به چند پسر 16-17 ساله دیگر می رسی....

"ادامه مطلب را از دست ندهید!"


+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 19:36 - جمعه سی و یکم تیر 1390


انگشت شمار بودند کارشناسانی که ابتلای جوامع غربی به خیزش مردمی را پیش بینی کنند.خصوصاً که وضعیت معیشتی و سیاسی و اعتقادی کشوری مثل بحرین با اوضاع کشوری مثل آلمان اصلاً فابل مقایسه نیست.تا اینکه انتخابات شهرداری های اسپانیا فرا رسید...


+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 17:8 - یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390


دلم -شاید یکی از کفتراتون-

حسابی خو گرفته با هواتون

شبا وقتی که می بندن درارو

دلم می مونه تو صحن و سراتون

یه عمره عاشقونه هر شب و روز

توی شادی و غم کردم صداتون

صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !

شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !

ببخش از اینکه گفتم عاشقونه

نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟

سر راه حرم گاهی اگر چه

دوتا شاخه غزل چیدم براتون...

همه ش تقصیر خوبیتونه خانم

که کرده ما بَدارم مبتلاتون

همیشه درد دل کردیم و رفتیم

نشد با ما بگید از ماجراتون

اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی

مناجات رضا جانم رضا تون

وَ یا بین صدای ندبه خونا

صدای ناله ی آقا بیاتون

یه عمره سائلم اما یه بارم

شما چیزی بخواین از این گداتون

مگه تا کی قراره زنده باشم

بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟

چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک

منی که عمریه پایین پاتون ...

حسن بیاتانی

علی مرادخانی | 10:50 - یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390


خبر آمدنت مثل نسیم
می رود باغ به باغ
می رود شهر به شهر
مردمان لیبی و تونس و مصر
شیعیان بحرین
به تمنای تو برخواسته اند
شور و حالی برپاست
وعده ات نزدیک است...

علی مرادخانی | 15:54 - سه شنبه هفدهم اسفند 1389


 این حرفا خیلی درون دانشگاهی و پردیسین!برای همین میخوام استثنائاً راجع به این مطلب از همه دوستان ،خصوصاً دانشجو ها،و خصوصاًتر(!) بچه های پردیس خواهش کنم که حتماً نظراتشوتن رو بفرمایند تا هم بقیه اونا رو ببینن و هم من از نگاههای دوستان مطلع و بهره مند بشم. ممنون

***

+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 1:8 - شنبه هفتم اسفند 1389


در را بست. تنها نشست توی اتاق و زانوهایش را بغل گرفت. خودش هم نمی دانست به کجا نگاه می کند ولی ... خیلی خوب می دانست به چه فکر می کند.

آن حدیث خیلی فکرش را مشغول کرده بود.اعصابش خیلی خُرد بود. از دوستانش، از هم کلاسی هایش و از بچه های دانشگاه و ... واز همه بیشتر از خودش.

نمی دانست چه کاری برای جبران از دستش برمی آید ولی خوب می دانست چه اشتباهی کرده. او در برابر نگاه نافذ آقایش کارهایی کرده بود که خون شده بود به دل امام زمانش. اصلاً قابل باور است؟!عاشق باشی و ادعای انتظار کنی و با کارهایت جلوی چشم معشوق، دل او را بشکنی ...؟

چشمهایش را بست و دردناک و عمیق در خودش فرو رفت. «کاش امروز نبودی،ای کاش اصلاً نمی دیدی چه حرف هایی می زدم.کاش نبودی اون موقعی که بعد از کلاس با بچه ها وایستاده بودیم و غیبت می کردیم،ای کاش اونجا،بین بچه ها صدای خنده هام رو نمی شنیدی موقع مسخره کردن استاد،اصلاً ای کاش امروز بعد از ظهر منو نمی دیدی که چه جوری صدام رو برای مادرم بالا برده بودم...

راست می گی آقاجون!نباید اون طور پشت رفیقم غیبت می کردم.نباید به همین سادگی آبروشو می بردم. نباید این طور سبکبگیرم  و آخر وقت بخونم.آره آقاجون ! اگه پرده کنار می رفت و می دیدمت نمی تونستم تو کلاس ساکت بمونم وقتی می دیدم دارن به اعتقاداتم توهین می کنن.

همه اینا درست ولی ... گفته بودم که دوستت دارم.گفته بودم که عاشقتم. درسته که تو عمل اینطور نیست ولی... باور کن که راست میگم عزیز فاطمه ...»

بغض امانش نداد. مثل بچه های دو ساله که چند روز از مادرشان دور مانده اند زد زیر گریه.

«آره امام مهربونم! هیچ کدوم از رفتارام رنگ و بوی تو رو ندارن.اصلاً آبروی شیعه ها و دوستداراتو بردم ولی ... خود خدا شاهده که هیچ کس رو به اندازه تو دوست ندارم.می دونم که از دست رفتارام ناراحتی ولی ...

آقاجون ببخشید...»

دیگر هیچ چیز نداشت که بگوید. اصلاً چیزی جز این نمی توانست بگوید!می دانست که دل آقایش را شکسته. می دانست که اگر واقعاً آن نگاه قریب را در زندگی می دید، زندگیش زمین تا آسمان فرق می کرد با آنچه الآن هست، ولی کاری از دستش برنمی آمد جز عذرخواهی از امام معشوقش ...

و فقط میتوانست با او عهد ببندد که ازین به بعد و به جبران گذشته ،در لحظه لحظه زندگی، طوری رفتار کند که منتظری  شایسته شود برای آن نگاه قریب ...

.

.

.

امام زمان(عج): همانا ما در حال شما کوتاهی نمی کنیم و(هیچ گاه) یاد شما را از خاطر نمی بریم ...( بحار ج 53، ص174)

    

علی مرادخانی | 23:23 - شنبه دوم بهمن 1389


تا بحال دقت کرده اید؟هر وقت نامی از ایران باستان و کوروش کبیر به میان می آید هیچ کس انتظار حضور و فعالیت یک بچه بسیجی یا یک خانم چادری را ندارد.از آن طرف هم هر وقت صحبت از دفاع از آزمانها و انقلاب و...می شود هیج کس باور نمی کند که یک پسر با صورت بدون محاسن یا خانمی با مانتوی رنگی قدم به عرصه یگذارد.انگار دفاع از اسلام و امام و انقلاب مختصّ بچه حزب اللهی هاست و هویت و شرف ایرانی فقط برای بی قید و بندها و سکولارها و آن ور آبیهاست.
می دانید؟تقصیر خودمان است.تیپ ها را بد تعریف کرده ایم.وقتی یک مرد با پیرهن ساده روی شلوار و موهایی ساده یا یک خانم ساکت و چادری می بینیم یقین می کنیم ضد ایران است و اگر قدرت دستش بیافتد موزه ملی ایران باستان را با خاک یکسان می کند!یا اگر خانمی محترم با روسری کمی عقب رفته یا یک آقا پسر با موهای عمودی را ببینیم یقین می کنیم که لائیک است و اهل همه جور فسق و فجور هم هست.ولی باور کنید اینطور نیست!

به خدا هستند کسانی که با این خط کشی های ذهنی ما مطابق نیستند.

باور کنید میشود به ایرانی بودن خودت ببالی و به دینت هم معتقد باشی.میشود تی شرت تنت کنی  و به مسجد هم بروی.می شود مانتوی تنگ تنت یاشد و گوشی آنچنانی دستت باشد و 22بهمن بخاطر حمایت از امام و ولایت بیرون آمد.خلاصه بگویم می شود به ایرانی بودنت افتخار کنی و مسلمان هم باشی.
باور کنید می شود ریش داشت و چادری بود و به ایرانی بودن هم بالید.میشود بسیجی بود و ایران را از ته دل  دوست داشت.میشود ظاهری معتقد اسلامی داشت و یه تخت جمشید هم رفت.
آقا!خانم!ایرانی بودن و مسلمان بودن با هم در تضاد نیستند؛باور کنید!

.

.

.

9دی را یادتان هست؟عجب روز قشنگی بود!یادش بخیر...

علی مرادخانی | 18:34 - چهارشنبه هشتم دی 1389



یوسف ای گم شده در بی سر و سامانی ها

این غزلخوانی ها،معرکه گردانی ها

سر بازار شلوغ است تو تنها ماندی

همه جمع اند،چه شهری،چه بیابانی ها

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست ترنجی و ازین می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

«پیرهن چاک و غزلخوان و صُراحی در دست»

خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

«این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست»

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها

یوسف گمشده دنباله ی این قصه کجاست؟

بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

«بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها...»

مهدی جهان دار

علی مرادخانی | 20:59 - جمعه سوم دی 1389


سلام . حالتون خوبه ؟ خدا بد نده ! شنیدم بلاهای بدی سرتون آوردن ، بهتر شدید ایشالا ؟
غرض از نوشتن این نامه فقط یه دلجویی ساده است جهت رفع دلخوری های شما ... شنیدم خیلی گله دارید ازمون !
شنیدم گفتید شیعه ها و دوستدارانتون حرمت محرم و صفر رو نگه نمی دارن و رفتارای زشتی ازشون سرمیزنه ! آقاجون !  اینکه کل محرم – یعنی یه ماه تموم  – به خاطرتون پیرهن مشکی تنمون کردیم ... اینکه یه دهه کامل تو محرم اومدیم هیئت و به اون محکمی سینه زدیم ... کمه ؟! یعنی واقعا هنوزم از ما راضی نشدید ؟!
شنیدم شب عاشورا گفتید من عاشق نمازم  و حتی روز عاشورا نمازتون رو با کلی عشق اقامه کردید ... الحمدلله که من ، تو این زمینه  هم کم نذاشتم ؛ خیالم راحته که همه نمازام رو قبل از دقیقه نود می خونم و نمیذارم کار به وقت اضافه و قضا بکشه ...راجع به نماز صبح هم باور کنید انقدر در طول روز دنبال کارای خداپسندانه مختلفم و شبا خسته که موقع اذان صبح دم گوشم توپ هم در کنن بیدار نمیشم . حق باشماست ! یه کم نمازام رو تند می خونم اما امیدوارم که این مسأله جزئی رو به بقیه کارای خوبم ببخشید ...
راستی ! شنیدم خیلی از دستمون ناراحت شدید که امر به معروف و نهی از منکر رو به کلی ترک کردیم ... بعدشم یادآوری کردید که اصلا ًشهادتتون به خاطر امر به معروف و نهی از منکر بوده و این حرفا ... خداییش از ما توقع دارید که خودمون رو خراب کنیم برا یه تذکر زبونی ساده که  معلوم نیست تأثیر داشته باشه یا نه؟ قبول کنید که نمیشه ...
خلاصه بگم که آقای عزیزم ! ما خیلی خاطرتون رو میخوایم ، و کلاً عاشقتونیم ولی شرایط جامعه و دانشگاه نمیذاره بعضی از حرفا و سفارشاتون رو گوش کنیم ؛ طبعاً عمل هم نمی کنیم ... انشالله که ما رو درک می کنید و دیگه از دستمون ناراحت نمیشید .
راستی ! روز قیامت که برای شفاعت تشریف میارید ، ما به یه باغ مختصر والبته مفید – با کلیه امکانات رفاهی-  تو بهشت قانعیم ...
قربون دستتون - یکی از دوستدارانتون
.
.
.
 
... و ارباب ما غریب است ... حتی میان دوستدارانش ...

علی مرادخانی | 18:9 - شنبه ششم آذر 1389


نامش عبدالله بود.بعد از ملک فهد شده بود پادشاه عربستان.ولی هنوز چند سال از پادشاهی اش نگذشته بود که بخاطر بیماریهای سخت ناشی از کهولت سن تحت مراقبت های شدید پزشکی در بیمارستانهای ......قرار گرفت.الان هم اصلا وضعیت خوبی ندارد و هر لحظه ممکن است خبر مرگش مخابره شود.برای همین فرزندش را به سمت رئیس گارد سعودی،که به معنای جانشین آینده پادشاه است منصوب کرده.امّا این اصلاَ پایان کار نیست.وقتی تکاپوی آل سعود را می بینی متوجه می شوی که جانشین آینده عبدالله آنچنان هم مشخص نیست.آخر چشمهای زیادی به جایگاه پادشاهی طمع کرده اند.ولی همه روی یک نقطه اتفاق نظر دارند:مرگ عبدالله بشدت قریب الوقوع است...

.

امام صادق(ع):پس از مرگ (پادشاه حجاز به نام)عبدالله دیگر سلطنت و پادشاهی طولانی نخواهد بود و این وضع تا ظهور قائم ادامه می یابد...

هر کس مرگ عبدالله را برای من تضمین کند من هم ظهور قائم را برای او تضمین می کنم...(راوی:ابوبصیر)

ادامه مطلب را از دست ندهید...

+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 13:30 - شنبه ششم آذر 1389



***این داستان واقعی است***
 
داشتیم با هم بحث می کردیم.آخه چیزایی می گفت که اصلاً با فکر من جور در نمی اومد.وسط حرفها چیزی گفت که اصلا بهش نمیومد ولی...

می گفت:«فرض کن یکی رو دوست داری،عاشق یکی هستی و اون آدم بهت هیچ اعتنایی نمی کنه.حالا تو این وضعیت می بینی که معشوقت با یه آدم دیگه داره صحبت می کنه و گرم گرفته.دیوونه میشی!اعصابت داغون میشه!روزگارت سیاه میشه.ولی یه کم که فکر میکنی می بینی که ای بابا،خبری نیست که!اون بیچاره هم آدمه و خوب معلومه که با دیگران صحبت می کنه و ارتباط داره.ولی این فکرا هم نمیتونه آرومت کنه.هنوزم اعصابت بهم ریخته است از دست اون دوتا.

این وضع رو داشته باش،حالا معشوقت یکی دیگه رو دوست داشته باشه...

وای دیگه میخوای بمیری از غصه.آخه مگه میشه باور کرد که صاحب دل تو مستأجر دل یکی دیگه باشه؟تو که از نگاه کردن معشوق به یکی دیگه قاطی می کردی دیگه حالا...»

  بد جوری منو برده بود تو فکر.انصافا داشت حرف جالب و درستی می زد.سرمو پایین انداخته بودم و به زمین خیره شده بودم.اونم حالا که دید من دارم کاملا به حرفاش گوش می کنم ادامه داد:«حالا فکر کن ببین چه حالی به امام زمان دست میده وقتی می بینه من و توی مثلاً بچه شیعه و مدعی انتظار برمیگردیم سمت نفس و خواسته های حقیر دنیا و آقامونو یادمون میره؟آره داداش من!امام زمان انقدر من و تو رو دوست داره که حتی یه لحظه هم از یادمون غافل نیست و صبح تا شب داره برامون دعا می کنه ،اونوقت من و تویی که همه جا دم از انتظار و عشق امام زمان در کمال وقاحت حرمت آقامونو می شکنیم...

اصلا یه همچین چیزی ممکن هست؟آخه مگه میشه آدم یکی رو دوست داشته باشه و کلاً مخالف خواسته ها و حرفای اون رفتار کنه؟اصلاً تو ذهنت می گنجه که عاشق بدونه که معشوقم دوستش داره اونوقت با کارهاش دل معشوق رو بشکنه...؟

راست می گفت.خصوصاً برا منی که همه جا دم از امام زمان می زنم خیلی خوب شد که یادم بیافته همه حرفام،همه کارام فقط حرفه وگرنه این قدر نامردی نمیکردم و این جوری بهش بی احترامی نمیکردم.آره.دارم حرف از امام زمان می زنم و همین طور دل آقامو میشکنم...

خاک بر سرم...

علی مرادخانی | 15:37 - شنبه بیست و چهارم مهر 1389


آمد نشست کنارش.همین که روزنامه را گرفت جلوی صورتش شروع کرد به غر زدن:«بازم این هفته دفاع مقدس(!)رسید.دوباره کل زندگیمون شد جنگ.یارو رفته جنگیده مُرده تموم شده حالا بعد 30سال هم اینا ولشون نمیکنن.بابا دست از سر مردم بردارید.بذارید زندگیشونو بکنن...»

ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید.

+ ادامه مطلب...

علی مرادخانی | 13:19 - جمعه دوم مهر 1389


خدای سبحان سلام.
نمیخواهم از حالت بپرسم چون می دانم چقدر غمگینی.آری خدای  مهربان مطمئنم هیچگاه اینچنین ناراحت نبودی.می دانی؟وقتی صفحات تاریخ را ورق می زنم و هنگامی که به بعضی اتفاقات میرسم مو بر تنم راست می شود.یعنی واقعا می شود بر خلاف میل مردم جامعه حاکمی چون لنین دست به چنین کشتاری زده باشد؟آخر مگر می شود محمود افغان آنچنان وحشیانه مردم اصفهان را قتل عام کرده باشد؟آخر مگر می شود؟
ولی این قصه دیگر تکرار نمیشود.دیگر هیچ اتفاقی مرا متعجب نمیکند.آخر اینقدر با چشمان خویش ازین دست اتفتقات دیدم که دیگر همه چیز برایم قابل باور شده.
هیچ وقت باورمان نمیشد ممکن باشد میلیون نفر از مردمان یک کشور به زور از خاکشان بیرون رانده شوند و عده ای غاصب جای آنها را بگیرند.هیچگاه باورمان نمی شد روزی برسد که آیات زیبای کتابت را شیطانی بخوانند و آن را به باد تمسخر بگیرند.خشکمان می زد وقتی می شنیدیم تمثال نورانی عزیزترین مخلوقت را که خاتم پیغمبرانت قرارش دادی به مسخره بگیرند و با کاریکاتور ، او را،عزیزترین بنده ات را،تروریست بخوانند.فکر نمی کردیم آنچنان به دین برگزیده ات بتازند که صدای همه غیر مسلمانان آزاده عالم هم در آید.شگفت زده می شدیم وقتی دیدیم که صدر اعظم کشور فاشیست پنجاه سال قبل به آن کاریکاتوریست  ملعون هدیه می دهد و او را گرامی می دارد....
...و اینک به کتاب مقدست اهانت می کنند.آری خدای مهربان!باورمان نمیشود که آن پاره کاغذهای نیمه  سوخته ورقهای قران ما باشد.باورمان نمیشود که دشمنانت اینقدر پرقدرت و پرطرفدار شده باشند که چنین به تو و پیروان دین برگزیده ات بتازند.میدانم که  در همان کتاب مقدس گفتی" يريدون أن يطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو كره الكافرون"ولی خدا دیگر بس مان است.خدایا دیگر هیچ بلایی نماند که سر پیروان دین آخرینت نیاورده باشند.از قتل عام و غارت و بدعت و تخریب و تهاجم و حمله نظامی و حمله فرهنگی و تخطئه گرفته تا تحقیر و تمسخر و اهانت و سوزاندن قران...
خدایا دیگر طاقت نداریم تا ببینیم اینچنین بر دینمان می تازند و هیچ کاری از دستمان بر نمی آید.خدای مهریان دیگر خسته شدیم از اینهمه تنهایی.دیگر خسته شدیم از اینهمه جسارت.دیگر طاقت نداریم اینهمه زشتی را ببینیم و تنها کاری که از دستمان هم برآید هم خون دل و تاشک و آه باشد.خدا دیگر بسمان است.تو را به پیغمبر عظیم الشأنت ظهور یوسف فاطمه برسان و اسلام را از غربت در آور...

اللهم انّا نشکوا الیک من قلة عددنا و کثرة عدونا وشدّة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا و غیبة ولیّنا...

قسم بر خانه کعبه،به جای پای ابراهیم،قسم بر مسجد الاقصی ، بیا ای عشق عالم تاب،ما تنهای تنهاییم...


علی مرادخانی | 23:8 - دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389